تبليغاتX
با شهدا و برای شهدا

<جاذبه خاك به ماندن ميخواند و آن عهد باطني , به رفتن
اي دل تو چه ميكني ؟ ميماني يا ميروي ؟
> با شهدا و برای شهدا

با شهدا و برای شهدا

به عشق برادر شهیدم می نویسم
با وضو وارد شويد سه شنبه بیست و نهم آذر 1390

« دوكوهه » آخرين ايستگاه قطار بود ؛

 بچه ها از همين جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام ميشدند .

دوكوهه نام آشناي همه رزمنده‌هاست .

ردپاي همه شهيدان را ميتواني توي دوكوهه پيدا كني .

 دوكوهه پادگاني نزديك انديمشك و متعلق به ارتش كه زمان جنگ ،

                       بخش جنوبي آن سهم سپاه شد                       
اين ساختمان‌هاي خالي هر كدام حكايتي هستند براي خودشان .

 گوش ات را روي ديوار هر كدام كه بگذاري ، صدايي ميشنوي .

 صداي يكي كه روضه قاسم ميخواند ، صداي كسي كه روضه علي اكبر ... ،

اينجا ديوارها هم چون بچه‌ها زخمي اند هنوز .

نگاه كن شايد پوكه فشنگي تو را مهمان گذشته كند ، تعجب نكن .

گاهي وقتها ، عراقي‌ها بمبهايشان را يكراست سر همين پادگان خالي ميكردند ،

تا شايد اينجا خالي شود همه بودند .

اصفهاني ، اراكي ، همداني ، خراساني همه لهجه‌اي صبح‌ها ورزش صبحگاهي داشتند ؛

 يك ، دو ، سه ... شهيد !

 تابلوي تيپها و گردانها را هنوز برنداشته اند ،

خوش سليقگي كرده اند تا تو بروي و بخواني :

حمزه ، كميل ، ميثم ، سلمان ، مالك ، عمار ، ابوذر ...

........................

اینا رو گفتم که اگه مهمان ویژه شهدا شدی و پرواز کردی

به دیار عشق و عاشقی

منو هم دعا کنی

یادتون نره

التماس دعا ..


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 4:11 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
عاشقان جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390

خدايا خجالت مي كشم كه در روز قيامت سرور شهيدان بدنش پاره پاره باشد و من سالم باشم .

بار پروردگارا از تو مي خواهم هر زمان كه صلاح دانستي شهيد شوم

 ضمن اينكه به تمام مقربانت قسمت مي دهم

كه مرگ در رختخواب را نصيبم نكني ،‌

اگر شهادت نصيبم شد بدنم تكه تكه شود كه در صحراي محشر شرمنده نباشم .

شهيد حميد عارف

ولادت : 13 رجب

شهادت : 21 رمضان

محل شهادت : ايستگاه حسينيه عمليات رمضان

پي نوشت :

 اين شهيد بزرگوار همانطور كه از خدا خواسته بود با بدن تكه تكه شده به سوي معبود شتافت .

شهيدي كه فقط سر داشت و نشاني از بدن او نبود .


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 11:58 قبل از ظهر | موضوع :
[ ]
.... شنبه سیزدهم فروردین 1390

آخرین بار که می خواست به جبهه برود ، کنار در خانه شان ایستاده بودیم .

رو کرد به من و گفت :

« وحید ! مطمئنم این دفعه شهید می شم . یه چیزی می خوام بهت بگم .

وقتی دید منتظرم ، حرفش را ادامه داد :

« بعد از شهادتم به خانواده ام بگو ، هیچ وقت از بنیاد شهید چیزی رو تقاضا نکنن ،

 بگو سعی کنن تا می تونن گمنام بمونن . »


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 11:23 قبل از ظهر | موضوع :
[ ]
.... یکشنبه سوم بهمن 1389

گفتم : داداش تو کوچک هستی نرو

گفت : نه اصلاً مخالفت نکن بگذار من بروم جبهه دوست دارم به خاطر ناموس و وطنم بروم

 همراه او رفتم تا پیش در حیاط .

 گفتم تو کوچکی و اسلحه به دوش گرفتن نمی توانی

گفت : نه من باید بروم شما هم مثل حضرت زینب (سلام الله عليها) باشید

 راه من را ادامه دهید فقط خون شهدا را پایمال نکنید .

پی نوشت :

چند روز پیش تشییع چند شهید گمنام بودم . یه سری آدما خیلی بی تفاوت از کنار رد می شدند

یه سری با موبایلشون عکس می گرفتن

یه سری داشتن با دست به پیکر شهید که داشت رو دست مردم تشییع می شد اشاره می کردند چی میگفتن خدا می دونه ...

یه سری دیگه هم با اون وضع نا جورشون همراه پیکر ها حرکت می کردن .

آخه نمی دونم هیچ کدومشون فکر نکردن که اینا یه روزی ؟ برای چی ؟ از همه چیشون گذشتن ؟ رفتنو دیگه برنگشتن ....

اگه این روزا هر از گاهی تشییع شهید گمنامی داریم . بازم این برای ماست ولی با ز در خواب غفلتیم .

یاد این آیه افتادم :   فأین تذهبون

.........

چقدر امروز توی هر کوی و برزن خون شهدا را پایمال می کنیم .

 

 


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 10:24 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
وعده شهادت یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389

پس از اين كه به بچه ها خبر رسيد دكتر «رحيمي» شهيد شده است ،

 همه ي بچه ها دعاي توسل را به ياد او خواندند .

 دعا را «محمدعلي» مي خواند . وقتي به نام مقدس امام حسين (ع) رسيد ،

دعا را قطع كرد و خطاب به بچه ها گفت :

«برادرها اگر مرا نديديد حلالم كنيد ، من از همه ي شما حلاليت مي طلبم .

 پس از اتمام دعا نزد او رفتم ، گفتم :

«چرا وقت دعا از همه حلاليت طلبيدي؟» گفت :

 «وقتي به جبهه آمدم ، امام زمان (عج) را در خواب ديدم ، ايشان به من فرمودند :

 «به زودي عملياتي شروع مي شود و تو نيز در اين عمليات شركت مي كني

و شهيد خواهي شد .

همين گونه شد ، او در همان عمليات (مسلم بن عقيل (ع)) به شهادت رسيد .

با اين كه قبل از عمليات به علت درد آپانديسيت به شدت بيمار بود

و حتي فرماندهان مي خواستند از حضور او در عمليات جلوگيري كنند ،

ولي او مي گفت :

«چرا شما مي خواهيد از شهادت من جلوگيري كنيد ؟

راوي : يكي از همرزمان نوجوان بسيجي شهيد «محمدعلي نكونام آزاد»


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 6:26 قبل از ظهر | موضوع :
[ ]
به بهانه سیزده آبان چهارشنبه دوازدهم آبان 1389

محمد حسين (فهميده) سن كم ولي عقل و فكري بزرگتر از خودش داشت

 يك روز مادرش به او مي گويد :

محمد حسين ، و او جواب نمي دهد و براي بار دوم و سوم نيز جواب نمي دهد

 و مادرش جلو مي رود و بر شانه او مي زند مگر با تو نيستم !

چرا جواب نمي دهي

محمد حسين مي گويد : سر قبرم در بهشت زهرا بودم

مادرش مي گويد : ما را هم بر سر قبرت در بهشت زهرا ببر تا ببينم چه خبر است

 و چه مشكلي دارد محمد حسين جواب مي دهد

آنقدر بهشت زهرا بيايي و بروي كه خسته شوي

و بعد از من شما به بهشت زهرا زياد رفت و آمد خواهيد كرد .

اللهم عجل لوليك الفرج

 

نقل از پدر شهید محمد حسین فهمیده

 

 التماس دعا

ما رو از دعاي خيرتون محروم نكنين

 


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 7:57 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]

صبح تا شب تمرين غواصي داشتيم . دويدن توي گل و لاي ، شيرجه زدن شنا در آب سرد ، رفته بوديم جبهه يعني !

شبها هم درس مي خوانديم دانشجو ها درس دانشگاه و ما هم جزوه كنكور ، يك كتري چاي درست مي كرديم و مي نشستيم به درس خواندن .

نتيجه كنكور احمد وقتي آمد كه شهيد شده بود .

رتبه دوم پزشكي .

-------

به نامه هايي كه برايش مي آمد حسودي ميكرديم . همه مان ، حسودي شايد نه ، غبطه . از بس طولاني بودند . شهيد كه شد وسايلش را كه جمع ميكرديم تازه فهميديم جواب مسئله هاي رياضي را برايش مي فرستادند

-------

هيچ چيز جلو دارش نبود . حتي جنگ و سر و صداي انفجار يا بازيها و شلوغ كاريهاي بچه ها ! قايق را مي انداخت توي آب ، مي رفت وسط آب ، آنجا مي نشست كتاب مي خواند ، چه كتاب خواندني .

-------

اندازه پسر خودم بود سيزده چهارده ساله ، وسط عمليات يك دفعه نشست . گفتم " حالا چه وقت استراحت هست بچه " گفت " بند پوتينم شل شده مي بندم راه مي افتم " نشست ولي بلند نشد . هر دو پايش تير خورده بود براي روحيه ما چيزي نگفته بود 

-------

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

هر كدام يك گوشه سنگر نشسته بودند ، كاغذ به دست ،‌يكي خاطره مي نوشت يك وصيت نامه ، او ولي معادله هاي مثلثاتي كتابش را حل مي كرد .

--------

مراد كه از مرخصي برگشت دمغ بود . كلي سين جيمش كردم تا گفت . يعني نگفت ، كارنامه اش را نشانم داد . از بالا تا پايين بيست بود و نوزده ، فقط عربي اش آن وسط دهن كجي ميكرد ، هفت .

... نشسته بود كنار چند تا اسير عراقي و دست و پا شكسته باهاشان حرف مي زد ، دهنم باز ماند گفتند يك ماهه كارش همينه ، مياد مي شينه با هاشون اختلاط مي كنه تا عربي اش خوب بشه .

-------

همه پتو ها را انداخته بوديم رويش ، اما دندانهايش باز هم بهم مي خورد . تب كرده  بود . نميدانستيم چه كار كنيم . خودمان هم سردمان شده بود . دق دلمان را سر صادق خالي كرديم . حسابي دعوايش كرديم كه چرا گذاشت برود بيرون . بيچاره زد زير گريه مي گفت : " فكر كردم ميره براي نماز شب وضو بگيره ، چه مي دانستم توي سوز و سرما ميره مي شينه درس مي خونه ؟ "

--------

سال 72 منطقه عملياتي والفجر يك ، شهيدي را ديدم كه قد و بالايش به 16 – 17 سال مي زد . حدود ده سال از شهادتش مي گذشت روي پيكرش ، روي سينه ، روي قلبش يك برجستگي نظرم را جلب كرد . با احتياط كه مبادا تركيب استخوان هايش به هم بريزد دكمه هاي لباسش را باز كردم ، يك كتاب و دفتر زير لباسش بود . گشتم ، نه پلاك داشت نه كارت شناسايي .

كتاب و دفترش را ورق زدم . كتاب فيزيك بود . توي دفترش هم جزوه و سئوال ، اول كتاب اسمش را نوشته بود ، با همان شناسايي اش كرديم .

 


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 10:44 قبل از ظهر | موضوع :
[ ]
يادگاري شنبه یکم آبان 1389
عاشقان شهادت

 

                                          اللهم عجل لوليك الفرج 


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 9:33 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
به یاد شهدای گمنام سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389

هميشه يك پيمانه برنج بيشتر مي ريخت

هر عيد براي نوجوانش لباس عيد مي خريد

يك روز ، جواني را توي تلويزيون نشانم داد :

ببين چقدر شبيه سعيد است !

اصلاً سعيدش همه جا بود حتي توي تلويزيون سال 89 .

چند روز پيش بنياد شهيد براي پسرش مراسم گرفت

نرفت !

حتي يك بار هم سر قبر خالي پسرش كه فقط محض ياد آوري بود

نرفت

مي گفت هديه را پس نمي گيرند ، جلو ملائكه از خدا خجالت مي كشم بروم دنبال پسرم !

آخرين باري كه پسر اين زن با يك ساك خالي از خانه رفت 27 سال پيش بود

هنوز برنگشته !!

شما را به خدا اينقدر بلند نگوييد با پذيرش قطعنامه جنگ تمام شد

اين زن ، پسرش را در جنگ جا گذاشته

يك وقت مي شنود !

نه كه او نداند جنگ تمام شده

حتي مي داند كه هديه را پس نمي گيريد

او شماره همه روزهاي جنگ را حفظ است !

... احياناً خبري نشاني از پسرش نداريد ؟!

احياناً پلاك پسر او گردن شما نيست ؟!

... يا مفرج هم يعقوب عليه السلام

چشم هايش غربت يك انتظار 27 ساله را دارد

... " او يك مادر است "

 

                                                                            نقل از روزنامه كيهان


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 2:5 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
یاد یاران سفر کرده بخیر جمعه شانزدهم مهر 1389

به بهانه سالروز شهادت سردار تفحص

 

مجيد هم كربلايي شد !

اين جمله اي بود كه پس از شهادت مجيد پازوكي بي اختيار بر زبان دوستان مجيد جاري شد .

آنهايي كه مجيد را مي شناختند

 بعد از شهادت علي آقا محمودوند ديدند كه انتظار تمامي وجود مجيد را فرا گرفته ،

انتظاري غريب و جانكاه ، مجيد با خاك فكه سروسري داشت ،

 لحظات تنهايي پازوكي ، خاكريزهاي رشيديه ، صفريه ، طاوسيه ... تماشايي بود

 وقتي دمدماي غروب مي رفت

 در افقهاي دوردست خيره مي شد

برق انتظار را در چشمانش مي ديدي

او كه سالها در فراق دوستان شهيدش صبر كرده بود

 نتوانست شهادت دوست و يار ديرينه اش علي محمودوند را چند ماهي بيشتر تحمل كند

 او كه با دست و بدن مجروحش رفته بود تا علم بر زمين افتاده علي آقا را بلند كند

 نتوانست تحمل كند

كربلاي 5

 

در ظهر روز هفدهم مهر ماه 1380 مزد سالها جهاد و مبارزه اش را گرفت

 و به دوستان شهيدش ملحق شد.

 

 

هفده مهر ماه سالروز شهادت مجيد پازوكي سردار تفحص  

شادي روح اين شهيد بزرگوار صلوات  

پي نوشت :

مجيد جان سالروز پروازت بهانه اي شد براي دلتنگيمان

................

ما زميني ها روز تولدمان شيريني مي دهيم

هفدهم مهرماه تولدت در جهاني فراتر از جهان ماست

تولدي كه آغازش شهادتت بود .

امروز ما منتظر شيريني تولدت هستيم

امروز ما منتظر دعاي خيرت هستيم

اگر ما شما را فراموش كرديم

شما ما را فراموش نكنيد

.........

اللهم الرزقنا التوفيق شهاده في سبيلك

 

 


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 1:51 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]

حاج احمد كه مجروح شد به اصرار بچه ها به پشت خط آمد تا پايش را پانسمان كند .

وقتي به بيمارستان رسيد نگاهي به تك تك ما كرد و

گفت : به هيچ وجه كسي حق ندارد بگويد اين فرمانده است

بگوئيد اين سرباز وظيفه است كه مجروح شده.

با اين تأكيد ناچار به قبول شديم

موقع عمل كه رسيد دكتر بيهوشي به سراغ حاج احمد آمد تا او را براي عمل بيهوش كند ،

 ولي هر كاري كرد حاج احمد قبول نكرد . وقتي هم بچه ها جوياي ماجرا شدند

 گفت : امكان داشت اگر مرا بيهوش مي كردند

در حالت بيهوشي تمام مسائل نظامي را به دكتر لو مي دادم و به عمليات ضربه مي خورد  .

وقتي قرار شد پاي حاج احمد را بدون بيهوشي عمل كنند همه نگران شديم

بعد از عمل تازه فهميديم كه در موقع شكافتن پا ، چه زجر و دردي را تحمل كرده

و با تمام اينها راضي به بيهوشي نشده است .

 

پي نوشت :

حاج احمد دوست دارم كه بيايي و باز فرماندهي لشكرت را بعهده بگيري

اما هرگاه احساسم بر عقلم غلبه مي كند فكر مي كنم اگر نيايي شايد بهتر باشد

بيايي كه چه ببيني ؟

بيايي كه حيوان صفتاني را در لباس انسان ببيني .

بيايي كه ببيني چطور با بي عفتي روي خون شهدا راه مي روند !

حاج احمد جان دير زماني است كه از رفتنت مي گذرد ، رفتني كه تا امروز بازگشتي در آن نبوده .

حاج احمد عزيز اي كاش ما بسوي تو بياييم

اي كاش كه ما با سپاه سيد خراساني به طرف تو بياييم و از آنجا با همراهيت به سوي مكه براي بيعت با مولايمان برويم .

-----

عنوان متن صلوات هست

مي دوني چرا ؟

چون وقتي حاج احمد اسم لشكر رو انتخاب كرد

گفت مي خواهم هر كي اسمشو مي شنوه صلوات بفرسه

لشكر ۲۷ محمد رسول الله (صلي الله عليه و آله )

----

اين روزها حال و هوا عوض شده

همه چي يه بوي ديگه ميده

كسي چه مي داند

شايد بوي ظهور به مشام ميرسد

اللهم عجل لوليك الفرج


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 11:43 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
الهی العفو جمعه بیست و دوم مرداد 1389

مرا بالی است از پرواز مانده

قدمهایی است در آغاز مانده

شهیدان دستهایم را بگیرید

منم همراه از ره بازمانده


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 2:34 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
سفر عشق دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389

سلام به همه دوستان خوبم

رفتیم مهمان شهدا شدیم .  شهدای شلمچه .

چه زیبا بود حس با شهدا بودن توی این گرما

می دونین توی این گرما اولین چیزی که آدم یادش می یاد چیه

آره

(( سلام بر لب تشنه شهیدان ))  

چه زیباست اینکه هر کی راهی کربلا میشه اول راه باید به شهدا سلام بده 

  سلام به شهدای گمنام . به شهدای گمنام شلمچه

به شهدای گمنام کربلای ۵ .

که حالا آروم کنار هم خوابیده اند  

قسمت شد ما هم بار سفر رو بستیم

سری به مولامون زدیم

و

................................

نبودن ما رو بر خالی کردن میدان تلقی نکنین

نبودن ما زیارت مولا در

سفر عشق 

بود

اللهم عجل لولیک الفرج

خدایا به حق بی بی زینب فرج آقامون هر چه زود تر برسون

آمین .

 

 


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 7:29 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
درود بر ارواح مطهر شهدا سه شنبه هجدهم خرداد 1389

عمليات شده بود و در حين عمليات "سيد مير رضي " شهيد شده بود .

 كلهر كه با او بسيار صميمي بود ،

 از شدت ناراحتي و غم از دست دادن نزديكترين يارش ، در خط مقدم ، داخل نفربر نشسته بود

و گريه مي كرد . يكي از دوستان مي گفت : هر چه تلاش كرديم او را آرام كنيم ، نتوانستيم .

 تصميم گرفتيم تنهايش بگذاريم . بلكه آرام شود . ولي هر چه سعي كرديم آرام نمي گرفت .

حاج آقا ميثمي آمد و احوال او را ديد . داخل نفربر شد و در گوش كلهر چيزي گفت .

شهيد كلهر كه تا آن لحظه با شدت گريه مي كرد ،

ناگهان آرام شد .

 سر بلند كرد و لبخند زد . حاج آقا ميثمي رفت .

از كلهر پرسيديم چه شد كه اين طور آرام شدي ؟

گفت : حاج آقا ميثمي همان حرفي را به من زد

كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم به حضرت زهرا سلام الله عليها گفته بود .

گفت : " تو اولين كسي هستي كه به مير رضي ملحق مي شوي "

باورمان نمي شد اما زمان طولاني لازم نبود تا ببينيم كه اين حرف تا چه حد حقيقت داشته است .

حاج يدالله كلهر در ادامه عمليات ،

اولين نفر از مسئولين بود كه به شهادت رسيد .

. ............... .

..........

 


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 11:59 قبل از ظهر | موضوع :
[ ]
خدایا مرا مانند مولایم حسین بی سر بپذیر چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389

از نيروهاي لشكر محمد  رسول الله (صلي الله عليه و آله ) بود

عادت داشت پيشاني شهدا را ببوسد .

وقتي شهيد شد

تصميم گرفتيم پيشاني اش را به تلافي آن همه محبت بوسه باران كنيم ،

 پارچه را كنار زديم ،

نعش بي سر او دل همه را آتش زد .


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 6:38 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]

تقدیم به عاشقان شهادت :

 

بارالها من  نمي خواهم كه در  بستر  بميرم

ياريم  كن  تا به راهت در دل  سنگر بميرم

دوست  دارم در ميان آتش و خون  و گلوله

دور از  اين كاشانه و  از مادر و خواهر بميرم

دوست  دارم   تا  شوم   قرباني  راه  خميني

همچنان  پروانه  در   جانم  فتد آذر  بميرم

دوست دارم همچو  باران  بر تنم خمپاره بارد

پيكرم   گردد   بمانند    گل   پرپر    بميرم

دوست دارم لاله گون  گردد  لباس  پاسداري

آخر  از خون تنم  با  جسم از  خون تر  بميرم

دوست دارم تشنه لب باشم با هنگام   شهادت

جرعه اي  نوشم   زدست   ساقي كوثر   بميرم

دوست دارم چهره مهدي زهرا (سلام ا... عليها) را ببينم

با   تبسم   بر  رخ   آن  حجت اكبر  بميرم

دوست     دارم   راه      دين     يابد    ادامه

من به خون غلتان شوم همچو علي اكبر بميرم


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 12:18 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
................ پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389

سلام

سلام به همه دوستان هر جا که هستن

امیدوارم هر جا که هستین قلبتون به عشق آقامون بتپه و

  به عشق شهادت ............

و ان شاءالله امسال انتظار به سر آید

از همه دوستان بخاطر به روز نكردن وبلاگم توی این مدت  عذر خواهي مي كنم

و همچنين از اونايي كه تو اين مدت لطف داشته

و به اين وبلاگ سر مي زدن تشكر مي كنم

و از اونايي هم كه توي اين مدت منو لينك كردن و اونايي كه برام كامنت گذاشتن

و من جوابشون رو  ندام  عذر خواهي مي كنم و تشكر بخاطر لطفي كه داشتن . 

 و سعي مي كنم به همه سري بزنم (انشاءالله )

 

و از  اونايي هم كه تا  من يه مدت وبم به روز نشد، 

منو از لينكشون حذف كردن هم تشكر وي‍‍ژه دارم !!!!

.

.

يه كوچولو همه با تأخير .... عيد همه مبارك

ان شاءالله امسال بتونيم قدمي استوارتر در راه شهدا و آرمانهايشان برداريم


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 3:51 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
شهدا را یاد کنیم با صلوات شنبه دوازدهم دی 1388

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

 


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 9:16 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
نماز شب پنجشنبه دهم دی 1388
 

          Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

 

این بار گفتم از نماز شب براتون بگم

البته هر چند .....

ادامه مطلب یادتون نره

 


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 11:6 قبل از ظهر | موضوع :
[ ]
فدای لب تشنه ات پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388

   السلام علیک یا ابا عبدالله

دوباره ماه محرم دوباره بوی حسین

دوباره بر سر هر کوچه گفتگوی حسین

بیا به دسته ما نوحه جنون سر کن

که می رویم شبا شب به جستجوی حسین

 

وقتایی که آسمون دلتون ابری می شه یادی هم از بیابان کنین

ما رو یادتون نره


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 5:1 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
اللهم عجل لولیک الفرج پنجشنبه پنجم آذر 1388

 

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 

عملیات رمضان بود ، موقعی که می خواستند نیروها رو ببرن جلو ، فرمانده اعلام کرد که نیروهای پیاده برن و بقیه پشت خط بمونن ، ما هم که راننده تانک بودیم و باید پشت خط می موندیم .  ساعت 10 شب عملیات شروع شد و من از دور ناظر شروع درگیری بودم خیلی دلم گرفته بود ، اشک تو چشام حلقه زده بود . تو این حال و هوا بودم که کسی دست زد رو شونه هام ، الان دیگه چهره رو خوب به خاطر نمی یارم ، ازم پرسید چرا گرفته ای ، منم که نتونسته بودم برم خط این طور گفتم . مگه نمی بینی دوستام رفتن کربلا ما رو نبردن گفتن باید اینجا باشین اگه لازم شد اعلام می کنیم بیاین ، بهم گفت اینکه غصه نداره خب تو هم برو . گفتم برم ، گفت آره ، من از لب خاکریز شروع کردن به دویدن . یه دفعه خودمو بین الحرمین دیدم ، خیلی خوشحال بودم تو همین حین بودم که دوباره دیدم لب خاکریز خودمون هستم . البته هیچ وقت نفهمیدم توی خواب بود یا بیداری ...

                                                             خاطرات یک رزمنده


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 4:25 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
یا الله نبود حاج آقا بریم پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
 

 

               Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

وقتی یک شاگرد شوفر ، مکبر نماز شود ، بهتر از این نمی شود . نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز را خیلی سریع شروع می کرد و بچه ها مجبور بودند با سر و صورتی خیس در حالی که بغل دستی هایشان را خیس میکردند ، خود را به نماز برسانند یا اشکال از بچه ها بود که وضو را می گذاشتند دم آخر و تند تند یا الله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند و مکبر مجبور بود پشت سر هم یا الله بگوید و ان الله مع الصابرین ....

بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود می خواند تا کسی از جماعت محروم نماند . مکبر هم کوتاهی نکرده ، چشم هایش را دوخته بود به ته سالن تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد . وقتی برای لحظاتی کسی وارد نشد ، ظاهراً بنا به عادت شغلی اش بلند گفت : یاالله نبود ... حاج آقا بریم .

نمی دانم چند نفر توی نماز زدند زیر خنده ولی بیچاره حاج آقا را دیدم که شانه هایش حسابی افتاده بودند به تکان خوردن


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 3:37 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
ابراهیم همت ! خاک پای شما بسیجی هاست چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388

             Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service 

 

محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود . مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد . سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط صدای حاج همت بود و گاهی صدای صلوات بچه ها . تو همین اوضاع صدای پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد . صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشکر بود که داشت با یکی از دوستانش صحبت می کرد . فرمانده دسته هر چی به این بسیجی تذکر داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشکر گوش کند ، نوجهی نمی کرد . شیطنتش گل کرده بود مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشکرش نمی ترسد . خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد . سر و صدا کار خودش را کرد تا بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید " برادر ! اون جا چه خبره ؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم . " کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت . حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت : "آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو ."بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن . حاجی صدایش را بلند تر کرد : "بدو برادر ! بجنب "بسیجی جلوی جایگاه که رسید ، حاجی محکم گفت : "بشمار سه پوتین هات را در بیار " بعد شروع کرد به شمردن . بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند . حاجی کمی صداش رو بلند تر کرد و گفت : " بجنب برادر ! پوتین هات " بسیجی خیلی آرام شروع بع باز کردن بند پوتین هایش کرد ، همه شاهد صحنه بودند . بسیجی پوتین پای راستش را بیرون کشید ، حاجی خم شد و دستش را دراز کرد و گفت : " بده به من برادر ! " بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد . حاجی لنگ پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به کمرش برد و قمقمه اش را در آورد . در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین خالی کرد . همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است ؟ حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد ، مشغول کار خودش بود و یک دفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت : " برو سر جایت برادر ! " بسیجی که مثل آدم آهنی سر جایش خشکش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه بشنوند گفت  : " ابراهیم همت ! خاک پای همه شما بسیجی هاست . ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب می خوره ، ابراهیم همت از همه شما التماس دعا داره . جوان بسیجی یک دفعه مثل برق گرفته دستش را بالا برد و فریاد زد : برای سلامتی فرمانده لشکر حق صلوات .و انفجار صلوات ، محوطه صبحگاه را لرزاند .

 

                                                   التماس دعا

   بعد از دعا برای فرج اربابمون بنده حقیر رو از دعا هاتون محروم نکنین  


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 3:14 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388
               Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 10:41 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
                              شادی ارواح مطهر مطهر شهدا صلوات

 

 طلبه شهید عبدالرحیم فرخی که در سن ۱۴ سالگی به فیض عظمای شهادت نائل شد 

                                               تاریخ تولد :  ۶/۱۱/۱۳۴۸

                                            تاریخ شهادت  : ۲۸/۵/۱۳۶۲

 

ما ماندیم  و این سوال همیشگی که شما چه کردید که این چنین لایق شهادت شدید !!!!

 

 

 


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 11:17 قبل از ظهر | موضوع :
[ ]
سلام بر شهدا سه شنبه چهاردهم مهر 1388
                پروردگارا توفیقمان ده ‌اگر با خون وضو نگرفتیم

                     با یا د خون دادگان وضو بگیریم

                           شهید علی چیت سازان


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 11:8 قبل از ظهر | موضوع :
[ ]
سلام بر شهیدان دوشنبه ششم مهر 1388
تعجیل در فرج صلوات
نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 6:11 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
دوشنبه ششم مهر 1388
عشق یعنی یه پلاک

                       که زده بیرون از دل خاک

عشق یعنی یه شهید

                      با لبهای تشنه سینه چاک

عشق یعنی یه نماز

                      که وضو گرفته در دل خون


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 5:9 بعد از ظهر | موضوع :
[ ]
کجائید ای شهیدان خدایی یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
عاشقان شهادت

 


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 11:7 قبل از ظهر | موضوع :
[ ]
عاشقان شهادت پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

اون سال فکر می کنم اولین سالی بود که روزه می گرفتم یادم بعد از سحری نمازمو خوندم و خوابیدم و به مسجد نرفتم  توی اتاقم بودم که شنیدم دارن درباره شهیدی حرف می زنن مثل برق از لحافم بلند شدم و خودمو به سالن رساندم ، داداشم از مسجد برگشته بود و بهت زده داشت جریانی رو تعریف می کرد منم داخل حرفاشون شدم و خواستم به منم بگه که چی شده ، یادم خیلی خلاصه گفت آقا علی اصغر شهید شد ، خشکم زده بود گفتم آخه مگه می شه ؟ چه جوری شهید شده ؟

به خودم می گفتم این که دیروز توی محل بود چه طور شهید شده ، راستش فکر می کردم که باید جایی رفت تا شهید شد

ولی این طور نبود حالا می فهمم اگه انسان خودش رو برای شهادت بسازه و خودش رو لایق شهادت کنه هر جا بشه شهادت به سراغش می یاد نه این که بخواد دنبال شهادت بگرده . مثل آقا علی اصغر که مقابل منزلش به دست اشرار شهید شد خونش سنگ فرش روبروی منزلشان را رنگین کرد . و نشان داد که فقط کافیه ما خودمون را لایق شهادت کنیم تا بتونم به فیض عظمای شهادت نائل بشیم  .

آره هر سال شب بیست و یک ماه رمضان  یاد اون حادثه می افتم و توی ذهن این اتفاق حک شده

شادی روح این شهید صلوات


نوشته شده توسط منتظر.... در ساعت 10:42 قبل از ظهر | موضوع :
[ ]